تبليغاتX
مارال

مارال

دیدن لبخند آنهایی که رنج میکشند ، از اشکهایشان دردناکتر است . . .

 

 

گاه سکوت يک دوست معجزه ميکنه ، و تو مي آموزي که هميشه ، بودن در فرياد نيست ...

 

 

عمرت را داده ای تا آنی شوی که اکنون هستی ..

ارزشش را داشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:39  توسط مارال  | 

دونده ی دوی استقامت...

 

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است

کاری ندارم به جز راه رفتن...

راه میروم

تا فراموش کنم

راه میروم

می گریزم

دور می شوم  

                      ...          

دوستم دیگه برنمی گردد

اما من حالا

دونده ی دوی استقامت شده ام...

 

 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:57  توسط مارال  | 

بگذار چیزی باشم!

بگذار چیزی باشم!

 

اگر نمیتوانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم

و اگر نمیتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تو می گویی کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست وکثیف تو باشم

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا این طوری ترک نکن

بگذار در زندگی تو دست کم چیزی باشم...

......doste man

doste man ghamgine be khandehash negah nakonid on vaghean ghamgine be tashvighaye mardom negah naknid on vaghean raazi nist man eshtebah nemikonam ... ye rozi farar kardo raft ta toye ye donyaye dige zendegi kone donyayi ke dost dasht, donyayi ke fekr mikard movafaghiyatesh onjast az adama door shod tanha shod va ghamgin raft ke cheshmash gham nadashte bashe ama man ghamo to cheshmash didam hamishe mibinam rozi ke bod ghamgin bod va ghamgin moond hata ba raftanesh...poshte on cheshmao sokoote hamishegit chiye ke mibinam vali nemitonam be zabon biaram ey kash ba man harf mizad ey kash migoft vali mesle hamiseh sokoot mikone man midonam ke sokoot bolandtarin faryade aalame ama gosham dige taaghate faryadhaye to ro nadare kami ba man harf bezan be man begoo chera ghamgini donbale chi miri vaghti ona chizayi nistan ke to vaghean mikhay farar nakon ey kash migofto farar nemikard in cheshmaye ghambar hameye donyaye mane ey kash range shadio vaghean midid akhe doste man ye ghame bozorg dare ye raaz....doste man ghamgine....doste man......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط مارال  | 

دوستي که تا نداره !!!!

 

با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!

يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:35  توسط مارال  | 

اگر می دانستی ...

 اگر می دونستی چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریادمی کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را... رازت را... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی..... 

تقدیم به تو که بهترینی....

سیب !

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه .

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا

خانه کوچک ما             سیب نداشت؟

 تقدیم به کسی که هیچ بهانه ای نداشتم تا مانع رفتنش بشم...

 

در آستانه
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و

اگر بي‌گاه


به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.



کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.

آيينه‌يي نيک‌پرداخته تواني بود

آن‌جا


تا آراسته‌گي را

پيش از درآمدن

در خود نظری کني


هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ
مهمانان،

که آن‌جا

تو را

کسي به انتظار نيست.

که آن‌جا

جنبش شايد،

اما جُمَنده‌يي در کار نيست:


نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي. ــ

تنها تو

آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،


موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزير
فروچکيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:

«ــ دريغا

ای‌کاش ای‌کاش

قضاوتي قضاوتي قضاوتي


درکار درکار درکار
مي‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
بي‌خورشيدــ

چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ

مي‌شنيدی:

«ــ کاش‌کي کاش‌کي

داوری داوری داوری


درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.







بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.



از بيرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر. ــ


نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکه‌يي، ــ

من به هياءت ِ «ما» زاده شدم

به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان


تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم



که کارستاني ازاين‌دست

از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بيرون است.



انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.



انسان
دشواری وظيفه است.







دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.



رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم

و منظر ِ جهان را


تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و

اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ



دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت مي‌نگرم:



فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.



به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد ِ خسته.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:28  توسط مارال  |